عشق آسمانی من

ای هم نفس تو را دوست دارم تا آخرین نفس

پیشنهاد بی شرمانه

دوشنبه 27 تیر 1390

من خیلی خوشحال بودم، من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود.

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم.

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی!

سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت

اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو...

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم.

اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم.

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم..

یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!

ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی..

نتیجه اخلاقی: همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره!


آقای خونه هستی یا خانم خونه؟

دوشنبه 27 تیر 1390

یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن! یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه: ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست!

نتیجه اخلاقی: یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند!


دو چرخه

دوشنبه 27 تیر 1390

کودکی به مامانش گفت:

من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد.

مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت: آره.

مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.


نامه شماره یک

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوستدار تو

بابی

 

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

 

نامه شماره دو

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

 

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

 

نامه شماره سه

سلام خدا

اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی

 

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد.

تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.

مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش. بابی رفت کلیسا.

یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.


نامه شماره چهار

سلام خدا

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.



بخند دنیا بهت بخند

شنبه 25 تیر 1390

یه روز یه انگشت با دماغه دعواش میشه . دماغه میگه دیگه بهت جنس نمیرسونم .

یه روز یه O تغییر جنسیت میده میشه Q

به رشتیه میگن تو رشت دختر نجیب هم پیدا میشه ؟ میگه اره اما چهل تومان گرون تره

به تركه میگن بچه كجایی میگه بچه تهرون . میگن كجای تهرون ؟ میگه : كیلومتر 700 جاده تهران اردبیل .

دوتا سوسک پولدار با هم عروسی میکنن ماه عسل میرن توالت فرنگی

ترکه سی دی میخره بعد از 2دقیقه میبره پس میده .میگن چرا پس دادی میگه:آخه وسطش سوراخ بود.

یك روز یه مرده میره خواستگاری . ازش میپرسن شغل شما چیست؟ روش نمیشه بگه قصابی دارم میگه من لوازم یدكی گوسفندی دارم

یه قورباقه با یه اردك عروسی می كنه حدس بزن بچه شون چی می شه............................

بچه دار نمیشن براشون دعا كنید زندگی شان داره از هم می پاشه !!!!!!

دو تا ترك رو بردن جهنم فرداش با لباس سیاه و كثیف برگشتن. پرسیدن چرا اینجوری شدین؟

 گفتن خدا وكیلی كار دو نفر نبود ولی خاموشش كردیم.

خخخخخخخخخخخ چیست؟

حرکت لرها به مدت 10 ثانیه قبل از تف کردن!


فارسی را پاس داریم ( كلاسی در رشت)

شنبه 25 تیر 1390


چنگال : قاشق تابستونی
كفش : نفربر
كشتی : تش خیس
آینه : من درش پیدا
شیشه : اونورش پیدا
حمام : پاكستان
دگمه : بستنی
دمپایی : منبر
چنگال : یكی بود یكی نبود
سیم خاردار : دیوار تابستونی
درباز كن : تقوا
بچه گربه : نیمكت
پای گربه : پاكت
قایق : كفتر
ماشین : مراكش
تخت خواب : مازندران
چراغ خواب : شاهد ماجرا
پاك كن : مالش بر دانش
مگس : پرویز
بادمجان : خیار عزادار
گوجه : چراغ خطر دیزی
دماغ : نفس كش
گوش كوب : لهستان


تو میتونی؟

شنبه 25 تیر 1390

روزی و روزگاری مردی زندگی می کرد که مامور پلی متحرک بود.پلی بر روی دریاچه ای بزرگ که هر روز کشتیهای بزرگ و زیادی از  آن عبور می کردند.روزی مرد تصمیم گرفت فرزند کوچکش را نیز با خود به محل کارش ببرد و این کار را هم کرد.در اواسط روز که مرد سرگرم کارهای خود بود متوجه شد که فرزندش نیست.خیلی دنبالش گشت اما او را نیافت.در همان هنگام صدای بوق کشتی مسافربری ای را از دور شنید.چاره ای نداشت جز اینکه به سمت اتاق فرمان رود و پل را باز کند.هنگامی که دست بر اهرم پل گذاشت،چشمش به موتور خانه پل افتاد که فرزندش در آنجا و میان آن همه چرخ دنده بزرگ مشغول بازی بود.کشتی نزدیک و نزدیک تر میشد و با هر بار بوق درخواست می کرد که پل را به کناری هدایت کند.اگر اهرم را حرکت میداد فرزندش را از دست میداد و اگر این کار را نمی کرد جان مسافران را به خطر می انداخت.حال او باید چه می کرد؟
کشتی بسیار نزدیک شد.در لحظه ای اهرم را کشید و اشک از چشمانش جاری شد.کشتی با مسافرانش عبور می کرد و مسافران با شادمانی برای او هورا می کشیدند و دست تکان میدادند و او با چشمانی اشک بار به سوی آنان دست تکان میداد.


درد مجنون

شنبه 25 تیر 1390


قدر اشکم چشم خون پالا نمی داند که چیست؟
قیمت در و گهر دریا نمی داند که چیست؟
امشبم تا جان به تن باقی است شاد از وصل کن
گر فرا آید اجل فردا نمی داند که چیست؟
ای سرشک نا امیدی عقده ی دل باز کن
جز تو کس تدبیر کار ما نمی داند که چیست؟
نو گل خندان ما از اشک عاشق فارغ است
مست عشرت گریه ی مینا نمی داند که چیست؟
طفل را اندیشه ی فردای سختی نیست نیست
طالب دنیا غم عقبی نمی داند که چیست؟
کنج محنت خانه ی غم شد بهار عمر طی
لاله ی ما دامن صحرا نمی داند که چیست؟
دشمنان را سوخت دل بر ناله ی جانسوز ما
حال ما میداند آن مه یا نمی داند که چیست؟
حال زار ما که باید یار ما داند کریم
خلق می داند و او تنها نمیداند که چیست؟


خوشبخت كیست؟

چهارشنبه 22 تیر 1390

داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند".

تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".

شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....

آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟"

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!


آخه این چه وضعیه؟ واقعا كه.......

پنجشنبه 16 تیر 1390

کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار
در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرتار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
نظرسنجی
    نظرشماراجب وبلاگ چیست؟




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات