عشق آسمانی من

ای هم نفس تو را دوست دارم تا آخرین نفس

تولدت مبارك

دوشنبه 26 اردیبهشت 1390


تقدیم به خواهر مهربونم

 

بهترینم تولدت مبارك

 

 


ادامه مطلب

نخونیش سرت كلاه میره هااااااااااا

دوشنبه 26 اردیبهشت 1390

بوووووووووووووووووووووق !

- مستقیم ؟

- کجا حاج خانوم ؟

- مستقیم میدون ولی عصر !

- بیا بالا ...

 

یه خانوم چادری با پسرش سوار میشن ...

میشینن عقب ... یه خانوم هم میشینه پهلوشون ... دوتا آقا هم رو صندلی جلو ...

 

- مامان من بستنی میخوام ...

- پسرم من که ۱ ساعت پیش برات بستنی خریدم ....

- نه خیرم ! من بسسستنی میخوام !!!

- عزیزم بهونه نگیر الان میریم خونه ....

- مامان اگه برام بستنی نخری رفتیم خونه به بابا میگم دیشب چی کار کردی !

- پسرم بزار پیاده شدیم برات بستنی میخرم ...

- نه من الان بستنی میخوام !!!

- آخه الان که نمیشه یه کمی صبر کن ...

- من الان الان میخوام ! ااااار اااااااار !

- حالا که اینجور شد اصلا نمیخرم ....

- باشه منم به بابا میگم دیشب جلوی مهمونا گوزیدی !

 

یه دفه همه با هم بر میگردن و این زن بدبختو نگاه میکنن و میخندن ...

زن بیچاره هم از شدت خجالت شیش تا رنگ عوض میکنه و به راننده میگه نگه دارین ...

ماشین هنوز واینستاده بود که خانوم دست بچشو میگیره و میخواد از ماشین پیاده شه که

یه موتوری میاد میزنه در عقب ماشینو میکنه ....

 

راننده هم شاکی پیاده میشه وسط خیابون داد میزنه :

 

- آخه خواهر من ! منم میگوزم ! شمام میگوزی ! همه میگوزن ! این دلیل نمیشه که شما برینی به ماشین من ....

 


روزی روزگاری؟

سه شنبه 20 اردیبهشت 1390

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .

 

پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .

 

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد .

 

همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد .

 

روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .

 

سراغ از همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد ؟

گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد .

 

پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد ؟

گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم !

 

پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود ؟

گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد !

 

در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد !

هر کجا که تو قصد رفتن نمائی !

شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت :

من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...

 

در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم   همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد .

 

همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند .

همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .

 

همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند .

 

پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست .


خداحافظی ....

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390




ادامه مطلب

اشك

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.


آقای جك

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390

آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تیغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشیده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدیر شركت جواب بدهد .
 
آقاى مدیر شركت، بجاى اینكه مثل نكیر و منكر از آقاى جك سین جیم بكند، یك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به یك سئوال پاسخ بدهد . سئوال این بود :
 
"شما در یك شب بسیار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى میكنید، ناگهان متوجه میشوید كه سه نفر در ایستگاه اتوبوس، به انتظار رسیدن اتوبوس، این پا و آن پا میكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .یكى از آنها پیر زن بیمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومین نفر، صمیمى ترین و قدیمى ترین دوست شماست كه حتى یك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسیار زیبایى است كه زن رویایى شماست و شما همواره آرزو داشته اید او را در كنار خود داشته باشید . اگر اتومبیل شما فقط یك جاى خالى داشته باشد، شما از میان این سه نفر كدامیك را سوار ماشین تان مى كنید؟؟ پیرزن بیمار؟؟ دوست قدیمى؟؟ یا آن دختر زیبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدیر شركت داد، سبب شد تا از میان دویست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آید.
 
راستى، میدانید آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بودید چه كار میكردید ؟؟
 


 و اما پاسخ

 من سویچ ماشینم را میدهم به آن دوست قدیمى ام تا پیر زن بیمار را به بیمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زیبا در ایستگاه اتوبوس میمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند


ما چقدر فقیر هستیم؟

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390

 


ایرانی ها در آن دنیا؟؟؟

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390

می‌گن یه روز جبرئیل می‌ره پیش خدا گلایه می‌کنه که:‌آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می‌کنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارک‌دار و آنچنانی می‌پوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمی‌کنن، می‌گن بدون بنز و بی‌ام‌و جایی نمی‌رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین‌ها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز می‌کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! من حتی دیدم بعضی‌هاشون کاسبی می‌کنن و هاله های بالاسرشون رو به بقیه می‌فروشن!

خدا میگه:‌ ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه،‌ فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. این‌ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!

جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می‌ره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب می‌ده: جهنم. بفرمایید؟

جبرییل میگه:‌ آقا خیلی سرت شلوغه انگار!

شیطان آهی می‌کشه میگه:‌ نگو که دلم خونه. این ایرانی‌ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می‌کنم اینطرف، یه آتیشی دارن اون‌طرف به پا می‌کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...حالا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می‌کنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!

 


قول بده نخوریشونا؟؟؟؟؟

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390












































پند آموزنده

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390


ادامه مطلب

كمی ها و كاستی های زندگی

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

 


ادامه مطلب

عزراعیل؟

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست

همه سر نشینان کشتیغرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت

او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به

ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و

پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که

جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر

خود پرداخت و همه توان و امکانات و

ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و

خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن

خرج نمود تا تکمیل نمود.

وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای

راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که

فرمان از سوی خدا آمد که جان او را

بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد،

دلم به حال او سوخت بدین

جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد

اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و

گفت ای محمد! خدایت سلام میرساند و می فرماید:

به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را

از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده

نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی

رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود

و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر

انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به

آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها

نمی کنیم


مادران فرشته اند

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390


ادامه مطلب

تست هوش

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

تست هوش

 

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید

پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.

وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد،

پیشهاد یک معامله کرد

 و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد،

و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد

 و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد

گفت :  اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید

و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم،

 دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد.

 اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و

بدهی بخشیده می شود و

اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند

و بدهی نیز بخشیده می شود،

اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.

در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد

او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت

و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند

تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید.

هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است

که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.

معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

 

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت

و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود،

وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن

آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم !

اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است

دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد

چه رنگی بوده است….

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود،

پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد.

آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند

و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت

و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.

۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

۳ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه

باشد.


بخشش تو چقدر ؟

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

 

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را

در جوى آبى پیدا کرد.

روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.

بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.

مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید

از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد

مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود،

از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.

او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى

تواندراحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد

تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.

بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:

«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است،

اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به

من بدهى.

اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ

را به من ببخشى . . .

 


اس ام اس

شنبه 10 اردیبهشت 1390


ادامه مطلب

نحوه ذخیره نام همسر در موبایل آقایان

شنبه 10 اردیبهشت 1390

وقتی دوست هستن

اسم یكی از دوستاشونو میزارن كه تابلو نباشه

وقتی تازه عروس دوماد هستن

عشق من /  زندگی من

یكسال پس از ازدواج

همسر من

پنج سال بعد ازازدواج
 

منزل

ده سال بعد ازازدواج
 
هیتلر

و یك عمر زندگی و دعوای جانانه

شماره اشتباهی 



كاشكی حتما بخونید؟

شنبه 10 اردیبهشت 1390

دوستای گلم من وقتی این داستا ن های واقعی رو خوندم بدجور تحت تاثیر قرار گرفتم گذاشتم رو وبلاگ ازتون میخوام حتما بخونید.


ادامه مطلب

دل شكسته.......

پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390


تاتوانی رفع غم ازچهره غمناك كن


درجهان گریاندن آسانست اشكی
پاك كن


ادامه مطلب

عاشقانه ها

چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390


ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار و یا یار به من

یا هردو بمیریم و به پایان برسیم



ادامه مطلب

سوتی های توپ 90

دوشنبه 5 اردیبهشت 1390

برای دیدن سوتی های توپ نود بر روی ادامه مطلب كلیك كنید


ادامه مطلب


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
نظرسنجی
    نظرشماراجب وبلاگ چیست؟




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic