عشق آسمانی من

ای هم نفس تو را دوست دارم تا آخرین نفس

تو میتونی؟

شنبه 25 تیر 1390

روزی و روزگاری مردی زندگی می کرد که مامور پلی متحرک بود.پلی بر روی دریاچه ای بزرگ که هر روز کشتیهای بزرگ و زیادی از  آن عبور می کردند.روزی مرد تصمیم گرفت فرزند کوچکش را نیز با خود به محل کارش ببرد و این کار را هم کرد.در اواسط روز که مرد سرگرم کارهای خود بود متوجه شد که فرزندش نیست.خیلی دنبالش گشت اما او را نیافت.در همان هنگام صدای بوق کشتی مسافربری ای را از دور شنید.چاره ای نداشت جز اینکه به سمت اتاق فرمان رود و پل را باز کند.هنگامی که دست بر اهرم پل گذاشت،چشمش به موتور خانه پل افتاد که فرزندش در آنجا و میان آن همه چرخ دنده بزرگ مشغول بازی بود.کشتی نزدیک و نزدیک تر میشد و با هر بار بوق درخواست می کرد که پل را به کناری هدایت کند.اگر اهرم را حرکت میداد فرزندش را از دست میداد و اگر این کار را نمی کرد جان مسافران را به خطر می انداخت.حال او باید چه می کرد؟
کشتی بسیار نزدیک شد.در لحظه ای اهرم را کشید و اشک از چشمانش جاری شد.کشتی با مسافرانش عبور می کرد و مسافران با شادمانی برای او هورا می کشیدند و دست تکان میدادند و او با چشمانی اشک بار به سوی آنان دست تکان میداد.




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
نظرسنجی
    نظرشماراجب وبلاگ چیست؟




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic